![]() |
![]() |
|
| تمرین نوشتن |
|
از تک تک نوشتههای خودم بیزارم. و نیز از خودم در نوشتههایم بیزارم. «کامیاب و نیکبخت و سبکبارند، *Les amants des prostituées Sont heureux, dispos et repus Quant à moi, mes bras sont rompus Pour avoir étreint des nuées.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
هیچ چیز جای خواستن ندارد. عکس ها چیزهایی را به یاد می آورند اما چیزی جای تکرار ندارد. انگار همین حالا همه چیز تمام شده باشد، شادی ها و دردها و باقی چیزها با هم. فراموش شدن را می بینم. زمان زیادی به طول نمی برد. انگار همین حالا هم همه چیز تمام شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
و در گریز از شهر دو پناه بیش نداشتیم، طبیعت و کتابخانه. و هر سه خواهر/برادر -یا همان آنیما، آنیموس- خود را میجوییم. برچسبها: از کتابها و گزین گویه ها |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
اگر باز هم پرداخت پول بیمه را عقب بیندازم، آن را قطع میکنند. این را صدای پشت تلفن میگوید. گوشی را برمیدارم و الو میگویم. صدای تلفن گویای پشت خط شروع به سخنرانی میکند. وسط حرفش قطع میکنم و دوباره دراز میکشم. یازده روزست از خانه بیرون نرفتهام و این صدای ماشینی حالم را بهم میزند. لپتاپ را از روی زمین برمیدارم، روی تخت میگذارم، روشنش میکنم. کمی خودم را کش میدهم، کارت اعتباری را هم از توی کیف روی زمین بیرون میآورم. طبق عادت گودر را هم موازی با صفحهی بیمه باز میکنم. پول را پرداخت میکنم و داستان بانک رفتن یک سرخپوست خوب را میخوانم. برنامه را بالا میآورم تا کار را شروع کنم. چشمم به ساعت پایین صفحه میافتد و به نظرم لازم نمیرسد که کارم را شروع کنم. لپتاپ را بدون خاموش کردن روی زمین میگذارم. دوباره دراز میکشم و دو ساعت باقیمانده تا زنگ زدن ساعت را، خواب میبینم توی شلوغی بانک با کارمند پشت بادجه احوالپرسی میکنم و او بهم آبنبات تعارف میکند. برچسبها: از دنیای داستان ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط پرستو |
|
|
یا «زخمهایی که مثل خوره روح انسان را در انزوا میخورد و میتراشد.». مریم گفت «ممکن ست مادرزادی باشد.» و سرش را روی بالش گذاشت و چشمهایش را بست. آتوسا گفت «عین یک قراردادِ مطمئن، آرام بخشست. احساس سبکی میکنم.» و پشتش را به تخت تکیه داد و کتابش را به دست گرفت. سرم را به سوی نگار چرخاندم و پرسیدم «نگار، آن لحظهی معراج کدامین شعرست که زمزمه میکنیم؟» پینوشت مسخره: اینکه لغتنامه دهخدا در ایران فیلتر شده، مرا به یاد ممنوعیت نشر رمان در آمریکای جنوبی-به نقل از یوسا- میاندازد! برچسبها: تکههای به هم نچسبیدهی نگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط پرستو |
|
|
سرد مسیح! عزاداران در انتظار معجزهاند، برچسبها: از شعر و از دنیای شعر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
روی زمین جا انداختیم، دو تایی کنار هم. چراغها را خاموش کردم کنارش دراز کشیدم. صدای باران را از پنجره می شنیدم. - بیداری نگار؟ - بیدارم پرستو. - حسام کجاست؟ - حسام؟ چطور یکهو یاد حسام افتادی؟ - جمعه ی پیش خوابش را دیدم. چرا هیچ کس به من نمی گوید حسام کجاست؟ - لابد هیچ کس نمی داند. خوابت چه بود؟ - طولانی بود. برگشت به سمت من. دستش را زد زیر سرش. - رفته بودیم همان جزیره ی بچگی. سرخپوستها نامه داده بودند که می توانیم برگردیم. رفتیم همان خانه ی گلی و توی خواب یکهو یاد حسام و نامزدش افتادم. عین بچگی قهرمانم بود. فکر می کردم بچگی نفهمیده ام چقدر مظهر شجاعت و آزادگی بوده! به خودم می بالیدم که با او نسبت خونی دارم. بعد دوره افتاده بودم توی جزیره پیدایش کنم. جزیره عین همان موقع سبز و دست نخورده بود. مامان بزرگ را پیدا کردم. گفتم حسام کجاست؟ به من لبخند می زد. التماس می کردم. گفتم هر چه شده بگو. شهید شده؟ آدم بدی شده؟ مرده؟ زنده؟ به من بگو. من از این همه گیجی خسته شدم. مگر می شود یک نفر یکهو نباشد، خواهرش نداند کجاست؟ همین طور لبخند می زد. - نگفت کجاست؟ - نه صدای پرنده از پشت پنجره می آمد از خواب پریدم. دوباره دراز کشید. - شب بخیر. چند دقیقه باز به صدای باران گوش دادم که یکهو فکر عجیبی به ذهنم رسید. - نگار؟ - بله؟ - این ماموریتت چیست که یکهو می روی و نمی آیی؟ - شب بخیر پرستو. - نگار؟ می روی دنبال حسام؟ - شب بخیر پرستو. - حسام زنده است؟ فقط همین را بگو. - نمی دانم نمی دانم نمی دانم. امیدوارم که باشد. - نگار هیچ کس هیچ وقت برای من جای حسام را نمی گیرد. نگار نگار. حسام کجاست؟ تو این همه وقت کجا رفته بودی؟ چرا همه با من اینجوری می کنید؟ و بعد گوش دادیم به صدای حزن انگیز باران که از دو ابر که آخرین امیدهایشان را نمی خواستند که وانهند می آمد. برچسبها: تکههای به هم نچسبیدهی نگار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط پرستو |
|
|
نگار دیشب ساعت سه به خانه رسید. خواب بودم، بالای سرم آمد، بیدارم کرد. ناغافل آمده بود. آن قدر از آمدنش به وجد آمدم که انگار نه انگار در خواب عمیق بوده ام. بلند شدم، نشستم، چراغ را روشن کردیم. آغوشش طعم پررنگ حضور بود، طعم گمشده ی هویت. برایش گفتم که شیرین را به خواب دیده ام که در هوای مه آلودی خودش را در برکه می شوید. خسرو متحیر از اسب پیاده می شود و به سمتش می آید. شیرین با دیدن او دست از شستن تن بر می دارد و با حرکت دست او را به سوی خود فرا می خواند تا در آب احساس او با هم شنا کنند. خسرو دو دستش را به سوی هوا بلند می کند و بانگ می زند که «شیرین! روح تو برهنه است! چگونه عاشقش نباشم؟» مه غلیظ تر می شود و هر دو را مثل رنگهایی که در آب حل می شوند و با هم یکی می شوند محو می کند. گفتم صدای خسرو آن قدر قوی بود که هنوز توی گوشم می پیچد. نگار دوباره بغلم کرد. سفت به خودم چسبانمدش و گفتم چند سال است منتظرت هستم که بیایی و بازنگردی. این بار رفتنت را نخواهم نهید. برچسبها: تکههای به هم نچسبیدهی نگار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
دیشب خوابم غمگین تر از این بود که به روانکاو زنگ بزنم. صدایش را به جز جلوی مروارید در نیاوردم. آن هم در ادامه ی شوخی و خنده. خندید و گفت «خوابت دارد بهت پیام اخلاقی می دهد.» پیش خودم فکر کردم چه نیازیست دکتر روانکاو دکتر بشود وقتی مروارید که هیچ توی این خطها نیست هم می فهمد خواب به چه درد می خورد. آن هم خوابهای من که الگوی تکرارشان این همه بدیهیست. ماهی یکبار همین خواب. ماهی یکبار دیگر یک خواب دیگر. ولی این بار نیامده ام به شما بگویم خواب چه دیده ام. غر هم نیامده ام بزنم چون اتفاقا امشب که سبک تازه ای برای کنار هم گذاشتن رنگ ها یاد گرفته ام حسابی خوشحال و آرامم. می خواستم از دلتنگیم برای خواهر بزرگترم نگار بنویسم. نمی دانم آخرین باری که دیدمش کی بود. به نظرم آخر تابستان بود، قبل از این که به مسافرت مونترال بروم. نه قبل ترش. قبل از اینکه به این نتیجه برسم که نباید سخت گرفت و با هر آدمی باید حرفی داشت. باید یکبار دیگر خاطراتم را مرور کنم که یادم بیاید. بله، به نظرم تا وسط مسافرت هم با ما بود. خیلی فرقی هم نمی کند. دلتنگی خیلی زمان نمی شناسد. دلم می خواهد نگار را برای خودم مرور کنم. با هم دوچرخه سواری رفته بودیم. هوا هم آفتابی. چشمهایش را یکجورهایی ریز می کرد و گاهی توی فکر می رفت. بعضی وقتها فکر می کردم حواسش به ما نیست، برای اینکه مچش را بگیرم از بحثهای قبلی با ضمیرهای غیرمستقیم سوال می کردم و او چهار تا هم بیشتر از آن چیزی که خودم از حرفهای خودم یادم بود برایم بازگو می کرد. خلاصه پایش روی زمین بود. مثل من نبود که هی فکر کند تنش مثل بادکنک از روی زمین پرواز می کند و دیگر نمی تواند نگهش دارد. که روحش از روی جسمش لیز بخورد. این خاصیتش شاید به گذراندن زمان زیاد در طبیعت برمی گشت. شاید هم به ورزش. یادم هست، گاهی نه صبح که توی رختخواب دراز کشیده بودم و همینجوری گریه می کردم، در خانه را باز می کرد و با صدای بلندی سلام می کرد و زیر دوش می رفت. می گفت آدم اینجوری به تنش نزدیک ترست. تن؟ من دیگر تنم را هم چندان به یاد نمی آورم. مرتب شده بود، موها خشک، آرایش، صبحانه، از در خانه بیرون می رفت که تازه من خودم را توی دستشویی می کشاندم. نمی خواستم روزم را شروع کنم. مثل آمپول از زیرش در می رفتم. ساعت شش که بر می گشت کارهایش تمام شده بود و من تازه دو ساعت بود که جسته گریخته کارهایی کرده بودم. از بس که از کارم بیزار بودم و فراری. نه این که او دوست داشته باشد نه. مثل بچگی هایش که اول مرغ را می خورد تا از خوردن زرشک و کشمش با خیال راحت کیف ببرد، شرش را می کَنَد. باقی روز من هنوز غر می زدم و او کتاب می خواند و ساز می زد. کلا جنسش با امثال من فرق داشت. طور عجیبی آدم اکنون بود و نه آینده و گذشته. دلم برایش خیلی تنگ شده است. امشب برایش نامه می نویسم و ازش می خواهم که زودتر سر و ته ماموریتش را هم بیاورد به خانه برگردد. می دانم بهش بر نمی خورد. هیچ چیز را هیچ وقت به خودش نمی گیرد. آخرش برایش می نویسم که بدون شادی که او به خانه می داد، تحمل دیوارهای سیمانی پشت پنجره چقدر سخت است. امروز چندان هم تنها نبودیم. الینا ماهی حدود یک هفته اینجا می مانَد. گاهی بیشتر گاهی کمتر. میانگین هر ماه حدودا یک هفته اینجاست. چند شب اول نمی خوابد، جای جدید خوابیدن برایش سخت است. تا صبح راه می رود، یوگا می کند، دوش می گیرد، کتاب می خواند، خوابش نمی برد. بنده خدا، آدم سختیست. شاید حق دارد، کم سرش نمی آید. می گوید توی محل کار همه با او بدند. پشت سرش حرف می زنند. باور می کنم. آدمهای مرموز گوشه گیر همه همین را می گویند. گاهی می رود حمام، دوش را باز می کند تا من نشنوم، اما می شنوم که با صدای بلند هق هق می کند. صورتش جوش جوشی ست، موهای فرفریش معمولا آشفته، عینک گاهی از روی بینیش می افتد و خودش را خیلی زشت تر از آن چیزی که هست می داند. با صدای حزن انگیزی بدون آن که حواسش باشد ما هم می شنویم، «آیه های زمینی» می خواند، با خودش حرف می زند، پایش مدام به این طرف و آن طرف گیر می کند. دفعه ی قبل گلدان محبوب نگار و این دفعه لیوان یادگاری مرا شکست. با همه ی این حرف ها من دوستش دارم. خوب می نویسد و توی حزنش یک جور صداقت و عمق و آرامش هست که توی هیچکدام از ما دو تا خواهر نیست. تازه، با وسواس خاصی که دارد، همه جا را خانه تکانی می کند. بوها را چند برابر می شنود، همه جا به نظرش خیلی کثیف ست، می شوید، جارو می کند، دستمال می کشد، ملافه ها را عوض می کند. ما هم می نشینیم روی مبل و این حرص خوردن ها و زیر لب غر زدن ها و شعر خواندنهایش را حظ می بریم. اگر یک ماه به هر دلیل نیاید، جای خالیش را یک جور اضطراب آوری احساس می کنم. الینا امشب رفت. موقع رفتن بغلش کردم -الینا از آن آدمهای بغلیست- و بوسیدمش تا ماه بعد. بهش گفتم این هر ماه آمدنش را، این نظمی را که به این خانه می دهد، این که روزهای ماه را با فاصله از آمدن او می سنجم را خیلی دوست دارم. تهدید کردم که این بار اگر دیر کند به جای او منتظر مریم می شوم. قول داد دیر نکند. قول داد توی راه نگار را اگر دید خبر کند. خانه تمییزست، صدای گریه نمی آید، اردیبهشت زیبا به میانه می رسد، نگار اما ماه هاست هنوز بازنگشته است. برچسبها: تکههای به هم نچسبیدهی نگار |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط پرستو |
|
|
سال 85 اینجا را با نام جیغ شروع کردم که مثل تابلوی جیغ مونک"بیان"م باشد. که وقتی می ترکم، وقتی کلمات توی ذهنم پشت هم می دوند، بیایم این جا، جیغم را با واژه ها، درست شبیه این صفر بزرگی که وسط آدرسشست، بکشم، بروم دنبال کارم. تا همین سال پیش هم می کشیدم. خواننده ها یا غریبه بودند، یا دوستان شبیه خودم که جیغشان را با کلمه می کشیدند. یا دوستانی که مرا می شناختند و چندان کاری به کارم نداشتند. نه ذره ای خودسانسوری. از وقتی به این شهر سیمانی آمدم - می گویم سیمانی چون ابرهای آسمانش عین سیمان ست- یک عده این جا را کرده اند بهانه که عقده های روانیشان را سرم خالی کنند. که حس برتریشان را القا کنند. که نصیحت کنند. که ایراد بگیرند از سرتا پای خودم و نوشتنم. که کمک نخواسته بخواهند "کمک"-بخوانید فضولی- کنند. که به خیال خودشان یک آدم همیشه غایب را بشناسند تا دور هم که جمع می شوند حرفی برای گفتن داشته باشند، که فلانی اینطوری یا آن طوری ست. یکی نیست بپرسد "گور پدر فلانی؟ سوژه مزخرف تر نبود؟" اول ها باورم نمی شد کسی به من که این همه غایب بودم همیشه، این همه بی مزه بودم، که هیچ ویژگی بارزی نداشتم، که حتی خوشگل هم نبودم، حتی فکر کند. حالا هر چند وقت یک بار بهانه ای دستشان می دهم که آزارم دهند و روزم را خراب کنند. حالا روی تختم که دراز می کشم و قطار کلمه ها توی ذهنم می آید، تا بلند می شوم که بنویسم، دهن های گشادشان می آید توی ذهنم که تو این جور. فلانی و فلانی و فلانی هم گفتند تو آن جور. برای همین باز توی تخت می مانم و پتو را گاز می گیرم و گریه می کنم. انگار جیغم را گرفته اند. خفه می شوم.
جای تمام این بدگویی ها ته گلویم درد می کرد. بله. وقتی کسانی انقدر با سماجت روزهای مرا خراب کنند، من اینطور آدم سنگدلی می شوم. پی نوشت: نیم ساعت بعد از این جیغی که کشیدم میلم به نوشتن بازگشت. اگر بیدی بودم که به این بادها بلرزم، شش سال فرصت داشتم که بلرزم. تا حالا که نلرزیده ام. تا آخرش هم به گمانم نخواهم لرزید. پی نوشت شبانه: اقرار می کنم به هنگام نگاشتن این نوشته بسی افسرده بودم. برچسبها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط پرستو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست. |
| پیوندهای روزانه |
|
پل الوار آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها (50) از کتابها و گزین گویه ها (25) آنها که بیش دوست دارمشان (13) از دنیای داستان ها (13) از شعر و از دنیای شعر (8) تکههای به هم نچسبیدهی نگار (4) از دنیای زیبای تئاتر (1) |
|
RSS
|