تبليغاتX
بازخوانی کاغذ پاره ها

Delicious Autumn!

My very soul is wedded to it,

And if I were a bird I would fly about the earth

seeking the successive autumns

--George Eliot

Autumn

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:58 توسط پرستو |

من قسمت غمگین زندگی همه ی آدمهام. درست ته یک بن بست ایستادم، غمگین میان و شاد می رن. من قسمت غمگین زندگی آدمهام، قسمتی از زندگی دختری که با دوست پسرش به هم زده و گریه می کنه تا وقتی که هق هقش بند بیاد؛ قسمتی از زندگی کسی که خودکشی کرده تا وقتی که از بیمارستان مرخص بشه؛ قسمتی از زندگی دوستی که پدرش در کودکی اونو ترک کرده تا وقتی که گریه می کنه و باز یادش می ره. قسمتی از زندگی همکلاسی که ریاضی نمی فهمه تا صبح امتحان؛ قسمتی از زندگی پسری که با دوست دخترش قهره تا وقتی چاره ای براش پیدا کنم، حتی قسمتی از زندگی گربه ای که پاش زخمیه تا وقتی که خوب می شه.

و همه ی اینها از این بن بست می رن و دور می شن و به آرزوهاشون می رسن و من هنوز ته این بن بست تلخم تا آدمهای بعدی بیان و باز غم هاشونو به من بدن و راهشونو بگیرنو برن. و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هیچ کدومشون منوبا خودش نمی بره، چون من دست نیستم که کسی بگیره، پا که در کنارشون قدم بزنه، گیسویی که نوازش کنه، من فقط گوشم که بشنوه، به بزرگی غصه های همه ی آدمها.

و من قسمت غمگین زندگی همه ی آدمها ته این بن بست ایستادم و حتی به یاد نمی آرم که آرزویی داشته باشم. و زیر لب زمزمه می کنم: "من صلیب سرنوشتم را بر فراز قتلگاه خویش بوسیدم.."

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:29 توسط پرستو |

قاعده برآن است که با خواندن کتاب های متعدد از یک نویسنده کم کم انگار با شخصیت او آشنا می شوم  و آن چه  روز نخست به چشمم نوآوری و استعداد خارق العاده ی آن نویسنده می آمد؛ به شخصیت و ضعف های او تبدیل می شود. درست مثل آدم هایی که به تازگی با آن ها آشنا می شویم؛ ابتدا منحصر به فرد و پیچیده به نظر می آیند؛ اما پس از مدتی به موجودات ساده ای بدل می شوند که ضعف های ما را باز می تابانند، با این تفاوت که اعتیاد به بودنشان آن ها را در کنارمان نگه می دارد. پس پیش از آن که دیر شود تصمیم گرفتم یادگاری از نویسنده ای نسبتا تازه وارد به زندگیم بر جای بگذارم.

"برای من اوج قله ی عشق ورزیدن تنها بر آمدگی متروکی بود با دیدگاهی ترحم انگیز. هر کسی برای خوشحال زیستن باید لزوما هر از چندگاهی، چند لحظه به تهی بودن محضش واقف شود. ولی من همواره، با چشمانی گشاده در معرض نظر بودم، حتی در خواب هم از نظاره کردن به خود غافل نبودم، از هستی خود هیچ چیز نمی دانستم، از تصور این که قادر به بازداشتن خود از اشعار به وجودم نباشم به سمت جنون می رفتم و به حال همه ی آن ساده لوح ها –منشی ها، انقلابی ها، مغازه دارها- که با اطمینان و تمرکز سر به کار خود داشتند غبطه می خوردم. "*

خیلی دور شروع شد. از ضعف خود آگاهی به هنگام خلسه هایی که از اعماق ناخودآگاه انسان را گرفتار می کند، آن چنان که از وصف حال خویش با واژه های زمینی ناتوان بماند می گریزد. گویی الهامی از جهانی ماورا او را پیش براند.

آرام آرام فاصله ها کم می شود و انگار نویسنده صحنه هایی از خودم را باز می نمایاند.

"کسی که تصمیم گرفته است خود را از بین ببرد از افعال روزمره بسیار به دور افتاده است، و نشستن و نوشتن وصیت نامه ای در لحظه ی خودکشی به همان پوچی کوک کردن ساعت مچی اش می باشد، چون به همراه او جهان نیز از بین می رود؛ آخرین نامه، بلافاصله به غبار مبدل می شود و با آن همه ی پست چی ها نیز، و میراثی فرانهاده برای دودمانی ناموجود به مانند دود محو می گردد."

فضا داستانی می شود، چرخ می خورد و به همان آغاز باز می گردد. چشمانی گشاده، به آیینه ها بدل می شوند و تمام این ابزارها دیدنی از نوعی دیگر را برایم تداعی می کنند.

اول شخص بودن داستان را هم نادیده نمی گیرم، در مقایسه با "خنده در تاریکی" که ساختاری روایی دارد، "چشم" که در شرایطی مشابه با مقطعی از زندگی ناباکوف رخ می دهد، نه بازنمایی آن چه پیرامونمان می بینیم که بازتاب نویسنده –و نیز خواننده- بر صفحات کاغذ است و همین ویژگی بود که باعث شد بدون تصمیم قبلی کتاب را در یک نشست بخوانم و درپایان برای چند لحظه به یاد نیاورم که من نه همان کسی هستم که در کتاب می زیست یا خالق او؛ که آدمی در دوردست زمانی و مکانی که در یک بعد از ظهر خلسه آور تابستان افکارش را به قلم دیگری می خواند.

*چشم -  ولادیمر ناباکوف –  ترجمه ی بهمن خسروی – نشر نسل نواندیش

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط پرستو |

صدای آواز گنجشک می آمد. به من نگاه کرد و سیب را جلوآورد. آفتاب بود. دستم را جلو بردم. پرتاب شد به سمت آسمان. بهار تمام شد. درخت دیگر میوه نمی داد. خاطره ی لکه ی قرمز در خاطره ماند. نگاه کردم. آفتاب، درخت. او نبود. هجوم فریاد و فرار بود. ابر بود. می چکید. قرمز می چکید. خون می چکید. نگاه کردم کسی نبود. آفتاب نبود. ابر نبود. آسمان کوچ کرده بود. درخت خشکیده بود. آتش بود. جهنمی که از زمین روییده بود. افتادم. نگاه کردم . در جایش شیطان ایستاده بود. دستانم خالی بود. آسمان کوچ کرده بود. دیوار بود. دیوارهایی که نزدیک تر می آمدند. صداها با دیوارها نزدیک می شدند. صدای جان کندن ابرهایی که از زمین می چکیدند. دیوارهایی که نزدیک می شدند. صدای شسته شدن لکه هایی که از زمین چکیده بودند. صدای دیوار، دیوار، دیوار... .

کابوس سختی دیده بودم.

***

روز کشدار تابستان..

عجب هیجان مذخرفی در این صداست. در  هر دقیقه ی این صدا رد پای پوتینی را می شنوم که پیشتر بر زندگیم قدم گذاشته و چه بی رحمانه له کرده بود تکه ای از این آدمکی را که پیشترها "من" می نامیدمش. امروز آن چه از این آدمک باقی است، چهل تکه ای است از صداهای ناهمخوان ، سر به زیر. دقیقه ای که باید می خندد و دقیقه ای که باید خشمگین می شود؛ هرگز نمی لرزد و آن گاه که باید آن چه باید می گوید. فرمان همه را می برد؛ جز آن که را پیشتر می نامیدمش. و آن مطرود در خودش پشت آن همه صدا، به جای آن همه صدا، اشک های بی صدا می ریزد.

***

و شب

آرامشی در قلم بود. خانه ای با حصاری از کاغذ. نوشتن. لالایی خش خش قدم های مداد بر جاده ی بی امتداد کاغذ پاره ها که در خواب می کرد زندگی کسی را که هجوم حضور انسان ها با خود برده بود.


 با خستگی پلک ها از اعماق دریاهای دور به سوی من می آید و چشمانم به یاد می آورند که درازای روز را در این جزیره ی پرهیاهو عجیب دلتنگ حضورش بودند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:43 توسط پرستو

گرچه جملات طولانی و کنکاش شگرف پروست در روح انسان، خیال پرواز روی آبهای آرام اقیانوس را در من القا می کند، اما این روزها که پتوی پشمی خفقان آور استبداد مجرای تنفسم را بسته به حدی که در بیداری هم خواب خفه شدن و تقلا کردن می بینم؛ نوشته های دیگرانی که در شرايط متشابه به قلم که نه به تنگ آمدند، روزنه ای است که گاهی هوای پاکی، بادی یا بوی بارانی به مشام کپک زده می رسانند.

به ادعای یکی از استادان پردازش زبان های طبیعی نزدیکترین زبان از لحاظ ساختار به زبان فارسی چک است. همان پتوی معروف توتالیتاریسم، چند ملیتی بودن، نوعی تعلیق بین شرق و غرب، سنت و مدرنیته، شباهت های دیگری هستند که آثار کلیما، هرابال و حتی عامیانه ترینشان کوندرا ما را با خود همراه می کند.

"روح پراگ" به قلم ایوان کلیما، ترجمه ی خشایار دیهیمی چاپ نشر نی، آخرین اثری بود که از هموطنان کافکا خواندم. توصیف فضای زندگی نویسنده از اردوگاه نازی ها تا پیروزی انقلاب تا نقد آثار کافکا می تواند باد خنکی باشد که به زندگی خسته ی هر کسی بوزد و به او نشان دهد چرا بزرگترین نویسنده ی معاصر ایران کافکا را برای همراهی انتخاب کرده، کافکایی که مثل سارتر و کامو و خیلی رفقای نوجوانی یادش در دود شمع تولد بیست سالگیم به هوا نرفت.


پ.ن : می خواستم روح پراگ را معرفی کنم، اما نشد که اسم پراگ بیاید و اسم کافکا نیاید، حالا که اسم کافکا آمد، اسم کتاب "گفتگو با کافکا" نوشته ی گوستاو یانوش چاپ خوارزمی را هم می آورم، قول می دهم مثل "کلمات" و "اعترافات" نویسنده زده نشوید!

پ.ن 2: من هر دو کتاب را دارم، برای امانت دادن در خدمتم:)

پ.ن 3: اینو طبق معمول دیشب نصف شبی نوشتم، بعد بریدم چسبوندمش اینجا. بعدا احتمالا کامل ترش کنم.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:5 توسط پرستو

خواب دیدم داره شکنجه ام می کنه و من هیچ مقاومتی نمی کنم. دیگران هم اطرافمون گردش می کردند و اون هام انگار اهمیتی نمی دادند و با هم بلند، خیلی بلند حرف می زدن. افتاده بودم روی زمین پهلوی دیوار. گفت می خواد با تمام وزن بدنش که انگار خیلی بیشتر از همیشه به نظر می اومد؛ با هردو پاش بپره روی قلبم. فکر کردم می میرم. فکر کردم قفسه ی سینه ام می شکنه و قلبم میتَرکه. فکر کردم چه دردناک می میرم. فکر کردم هر چی یه عمر با هم تعارف کردیم و من در راستای گول زدن خودم و حفظ اخلاقیات به خودم دروغ گفتم و تن به شکنجه دادم بس بوده. پریدم که فرار کنم. نمی دونستم کجا. ولی شاید هرجایی جز اون اتاق خفه، اون اتاق شکنجه، اون اتاق تیره رنگ با یه جور سایه ی قهوه ای، اون اتاقی که انگار همه اشان بر سر عذاب من به تفاهم رسیده بودند.

پریدم و داد زدم . واین اولین چیزی بود که از دهنم در میومد. می رم. می رم. از این جا می رم. انگار از اول بچگیم هیچ حرف نزده بودم. چشم همه شون گرد شد. صداشون می اومد که با اون لحن تحقیر کننده تکرار می کردند حالا کجا می ری. انگار جایی نداشته باشم برم. ولی این دیگه برام مهم نبود. بلند شدم و چمدون صورتی نرم چروک قشنگم  رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم، تا برم اون جایی که نمی دونستم کجاست. اون جایی که خیلی دور بود. یکهو انگار از سرعت همه چیز کم شد. چقدر وسایلم رو دوست داشتم. انگار فقط اون ها بودند که تو اون اتاق شلوغ پر هیاهو منو تنهام نمی ذاشتن. کتابهام، لوازم آرایشم، دفتر خاطراتم، پرنده هام، گل سرهای پروانه ایم و چیزای دیگه ای که یادم نمی یاد. انگار با هام حرف می زدن و می گفتن هرجا بری تنهات نمی ذاریم.

و اون وقت انگار همه چیزای قهوه ای پشت سرم خودشونو قایم کردن و تنها نگرانیم این شد که مبادا چیزی رو جا بذارم؛ چون ما داشتیم می رفتیم یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور...

چمدون صورتی نرم چروک رو برداشتم و درچوبی قهوه ای تیره باز شد و ما رفتیم به سمت نوری که از یه جای دور می اومد. یه جای خیلی خیلی دور...


پ.ن: صبح سیاه و سفید، وقتی انگار هنوزهمه ی شهر خوابیده ، بهترین زمان برای گریه کردن و دیدن حقایق در شب خجالت آور است...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:17 توسط پرستو |

تحلیل ژیژک از وقایع اخیر ایران

 هرگز این چنین بیزار نبوده ام

از دیدن

شنیدن

و از گفتن

و حتی از سکوت...




+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:3 توسط پرستو

پنجره ها را گشوده بودم؛
جز غارغار کلاغان نيامد.

باز تمام پنجره ها بسته.
تیک تاک قلبم خالی اتاق را می پيچد،
انگار دیوار های فاصله می پرسند:
                       "با کدامین کلید برای گشودن خواهد آمد؟"
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:55 توسط پرستو

"نسوان ترقی خواه را بشارت!"

فکر نمی کنم چند روزی بیش تر از اجرای این تئاتر مانده باشد ولی اگر بلیت گیر آوردید، از دست ندهید.
دیدن چنین کارهایی در چنین جامعه ی عقب افتاده ای که نماینده های مجلسش لایحه ی حمایت از خانواده(!) تصویب می کنند ، جای بسی شگفتی است.
بعد از دیدن نمایش بی اختیار به یاد دو داستان کوتاه "مادلن" و "آبجی خانوم" کتاب زنده به گور هدایت افتادم. دو  داستان که همزمان و برای دو تا دختر هم سن و سال اما یکی در پاریس و دیگری در تهران اتفاق می افتد و ... .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:45 توسط پرستو

چقدر تا به حال از آدم هایی که به من شباهتی نداشته اند چیزی یاد گرفتم؟ به خاطر خودخواهیم بود که آن چه را که نداشتم و دیگری داشت بی ارزش می دانستم. امروز تمنایی از درونم بیدار شد. نگاه کردم؛ این بار قلبم بود که با چشمان حسرت بارش به کتابها و تنهاییم چشم دوخته بود...
***
"انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد. در اوج خواستن نمی خواهد. دوست می دارد و در عین حال می خواهد متنفر باشد. امیدوارست و امیدوارست که امیدوار نباشد... "
--هامون
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:18 توسط پرستو