تبليغاتX
بازخوانی کاغذ پاره ها
تمرین نوشتن می کنم. نوشته هایم واقعیت ندارند.

سرنوشت آدم را دنبال می کنند. این تصور را مثل یک طناب که یک سرش به قلبم می رسد از توی حلقم می کشم بیرون. آبجی خانم را زشت می خوانند. از پنج سالگی. باور نمی کنم که هیچ بچه ی پنج ساله ای زشت باشد. ولی باور می کنم که به هر دلیلی، از زایمان سخت گرفته تا وضع روزگار، بچه ی پنج ساله ای را دوست نداشته باشند. بیشتر از زشتی می شود خیال کرد، تلخی سرنوشت اوست که دنبالش گذاشته است. او به زندگی نمی آید به «درد می رسد»* و دوست داشته نشدن هم با او پا به این دنیا می گذارد، و مثل یک حقیقت که روی دیوار های این دنیا نگاریده اندش، یاد می گیرد که با آن زندگی کند. یاد می گیرد که دوست داشته شدن مربوط به او نمی شود، مال آن دیگرانیست که مثل یک اتحادیه به هم چسبیده اند و او را بین خودشان راه نمی دهند. آبجی خانم را حتی اگر دوست می داشتندش هم باورش نمی شد، معذبش می کرد لابد. خیال می کرد دلسوزیش را کرده اند. اگر می فرستادندش سراغ درس و مدرسه و یاد هم می گرفت که دوست داشتنیست؛ باز ته دلش مایع تلخی بالا و پایین می شد که به او می گفت دروغست همه اش. دوست داشتنی نیست او. آبجی خانم را دستهایی بی رحم آن قدر «ته آب نگه می دارند»** تا آن که تنهاییش خفه اش می کند. روی صفحه های سنگین و سیاه داستانش که در تهران نگاشته شده اند، صدای ضربه های کرکننده ی سنج را می شنوم در عزاداری های یاس آور عاشورا. انگار میخ کوب شده ای مثل یک ذره ی بی پناه و ناامید در بی انتهای بی عدالت پر هیاهوی زمان و مکان. 

یک طرف دیگرش مادلنست که حتی نمی خوانیم که زیبا باشد ولی سرخوشست و بسی سبک. مثل وقتی آدم بدون هیچ فکری توی سرش، انگار که بی گذشته و آینده، ولو می شود توی صدای برخورد دریا با شنهای نرم ساحل زیر داغ آفتاب. چنان سرخوشت او که اگر سرش را هم بگذارد روی دستش و ژست فکر کردن بگیرد، آدم باورش نمی شود که غم به دل او هم راهی دارد، یا که هیچ وقت فکری می شود. و دوست هم داشته می شود. این را از روی مادر و خواهرش می گویم. و مگر از روی همین ها نبود که از اول دانستیم که آبجی خانم دوست داشته نمی شود؟ مثل لب ساحل داستان او که در پاریس قلم خورده است، چشم را می زند از بس که نورانیست؛ و در پس زمینه ی صدای برخورد موجها با ساحل و شادی کودکان نیمه برهنه، صدای موسیقی پیانوست که با آواز نرم و راحت دخترکی همراه می شود.


«رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت. مانند این بود که او رفته بود به یک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت.». هیچ جای سر دیگر طناب به سرم نمی رسد، آن سر دیگرش ولی میخ کوب شده است به قلبم. درش نمی توانم بیاورم. 

وفادارانه به آبجی خانم هایی که فریاد کمک می کشند، مادلنانه باید زیست. یکی خورشید را روشن کند.


-- مادلن و آبجی خانم، از کتاب زنده به گور هدایت.

* آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت. (فروغ)
** چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟ (فروغ)

پی نوشت: گویا خیلی وقتست که توی نخ مادلن و آبجی خانم رفته ام. این را از اینجا می گویم.


برچسب‌ها: از کتابها و گزین گویه ها
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

نمی دانم نگرانم غمم سرایت کند به دیگری یا از ترس قضاوت و دوست داشته نشدن، اما توی دنیای حضور و صدا و حرف من چندان آدم درد و دل و غرغر نیستم. در مجموع هم خیلی وقتها هست که از من سوالی پرسیده می شود یا چیزیست که می خواهم بگویم، ولی زبانم توی دهانم نمی چرخد، خیلی وقتها که دلم می خواهد همان جا بنشینم و برای طرف مقابلم نامه بنویسم. گیرم که حرفهایی که با صدا و به زبان می آورم هم نصفشان احمقانه اند و بعدتر پشیمانم می کنند. به هر ترتیب از بچگی، یعنی از همان وقتی که سواد نوشتن پیدا کردم، بدون آن که کسی به من یاد داده باشد، عادت کرده ام احساساتم را، دردها، عشق ها و گاهی اگر ذوق مجالی باقی می گذاشت، شادی هایم را بنویسم. و شاید خنده دار باشد که بارها و بارها از همان موقع برای پدر و مادرم هم نامه نوشته ام، حرفهایی را که هیچ طور دیگری نمی توانستم بیان کنم. و البته که هوس نوشتن را درد و رنج بیش از هر حس دیگری تحریک می کند. و درد و رنج را باز مثل هر حس دیگری مثل عشق، مثل شادی و مثل هیجان، سکوت و بی اعتنایی و  تظاهر به کوری نه تنها خاموش نمی کند که شاید حتی دو چندانش نیز می کند. و اینکه احساسات را باید بروز داد، باید با آنها رو در رو شد، به عقیده ام و به قول شاعرش، «توان اندهگین و شادمان شدن، توان خندیدن به وسعت دل و گریستن از سودای جان»* شاید اصلا تجسد وظیفه ی انسانی باشد. و این که موهبت نوشتن برای من آرام کننده ترین و بی ضررترین و بی خطرترین کانال ممکن برای هدایت احساسات تلخم است. و این که اگر تجربه ی شخصی نداشته باشید، هیچ جوری نمی توانم معجزه ی نوشتن خصوصا از نوع داستانیش را در آرام کردن درد و رنج اینجا شرح دهم. از همین روست که شاید از این دریچه که نگاه کنی آدم تلخی باشم. خلاصه که اگر خواندن تلخی ها کسی را می آزارد، یا از من تصویر ناخوشایندی می دهد، شرط انصافست که اینجا را باز نکند، تا این که من این تنها شانه ی گریستنم را هم از دست بدهم.

ختم پیام.


*شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

دیشب، نمی دانم چه ساعتی، آن لحظه برایم اهمیتی نداشت ساعتم را نگاه کنم،  یکی از آن دقایقی که تقریبا تمام شهر خوابند، دقایقی بر من گذشت که از مهم ترین نقاط عطف زندگیم بود. هر جور نگاه می کنم، می بینم نمی توانم با هیچ یک از این واژه هایی که توی دست و بالم هست حال آن لحظه ام را توصیف کنم، نه حتی شعر یا داستانی خوانده ام که وصف آن باشد. نمی دانم چرا حتی قصد ندارم داستانی هم وصف آن حال بنویسم. جریان به سادگی از این قرار بود که شاید در خواب، شاید هم در آن نقطه ی مرزی بین خواب و بیداری زنی را دیدم که میانسالی من بود، درست مثل فیلمها که بازیگر جوان را پیر گریم می کنند، خود خودم بودم. و آن زن حال درونی خاصی داشت و آن حال درونی را برای چند لحظه دادند تا تجربه اش کنم. و یک صدا بود که با من سخن می گفت، یک ندا، یک الهام ماورایی شاید. که نمی گفت ولی انگار توی روحم می نگاشت، که تمام آن چیزها که امروز مهم می پندارمشان، تمام دغدغه هایم، تمام آن چیزها که می خواهم به دست آورم، تمام تصمیماتی که نگران نتیجه هایشان هستم، تنها حاشیه ای هستند بر مسیری که قرارست بپیمایم تا به حال درونی آن زن برسم. و داشته ام آن روز آن چیزهایی نیست که امروز نگران نداشتنشان هستم. و حس می کنم، آن فوق العادگی که دیدار زن برایم داشت را در هیچ خواب یا بیداری دیگری تجربه نکرده ام. 


و امروز اگرچه از لحاظ توصیفی چیزی بروفق مراد نبود و کسی که از روزها پیش توی خیالم از دهان او شنیدن گزاره ی امیدسازانه ی «می شود این هم راهش»  را مجسم کرده بودم، به قول بعضی ها آب پاکی «نشدن» را ریخت روی دستم، باز انگار همه چیز بر وفق مراد بود. که انگار تمام این چیزها مفهومی پیش نگاشته داشتند که تکه های مسیری را رقم می زنند که مرا به سوی آن زن شدن می برد. و تمام این حالات از صبح در خاطرم اجین می شوند به آن همه لحظه هایی از ماضی بعید که احساس بیچارگی را مدام در پس ذهنم صرف می کردم و بسی تحت فشار بودم و فکر می کردم که آخرش همینست. و حال که گاهی نفسم را تازه می کنم و از ته دل سپاس می فرستم که برخی تلخی ها دیگر از زندگیم رخت خود را بسته اند و رفته اند، حس می کنم مسیری که پیموده ام تا از آنها خارج شوم، انگار بیش از آن که دستآورد دست و پا زدن خودم بوده باشد، لطفی به ظاهر اتفاقی بوده که شامل حالم گشته است. و در پایان هم لازمست اعتراف کنم که تاثیر اشانتیون حالی را که دیشب برای چند لحظه دادند تا بچشم، هنوز زیر لب دارم و حاضر نیستم با تمام داشته ها و نداشته های دیگر زندگیم تعویض کنم. همین و برای این شب زیبا، ختم کلام.


آخر نوشت دلگیر و وصف حال من: معنویت من هم یاد آور پاراگراف آخر فصل افلاطون کتاب تاریخ فلسفه ست که کاپلستون به نقل قول از نیچه می آورد که افلاطون تمام آن دنیای صور و مثل را برای خودش ساخته بود تا از دنیای اطرافش فرار کند به آنجا. نه دقیق همین ولی یک چیزی زیباتر در همین حدود.



برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

آن بار شهریور دو سال پیشتر بود که با هم خواب دیده بودیم. من اول خواب دیده بودم که کیفم را توی یکی از آن درگیریهای خیابانی جا گذاشته ام، توی خیابانها دنبالش می گشتم نابودش کنم. بیدار شده بودم باز خواب دیده بودم که از م. ر. که چند ماه پیشترش شهید شده بود حامله ام. این دومی یکی از بدترین خوابهای زندگیم بود. توی راه بیمارستان بودم، بی دفاع و آرزویی جز زاییدن نداشتم. بعد سوار آمبولانسم کرده بودند آنها، دکتر یکی از همان ها بود، حرف نمی زد، التماس می کردم فقط بگذارد زایمان کنم و بعد با خودم هر کاری که خواست بکند. بیدارشده بودم گریسته بودم تا سحر که رادیو نمی دانم کجا برای بار اول گفته بود که در اثر ضربه ی سر مرده. و مادرم گفته بود که تمام شب را خواب دیده آمده اند مرا ببرند. و این که شب چند بار بیدار شده و باز همان خواب را دیده. به چند ساعت نرسیده نامه ی شان آمده بود در خانه که بروم فلان جا. که چیز مهمی نبود، ولی چون نمی دانستم چیست تا فردایش قلبم که می زد بلوزم تکان می خورد. که آن مردی که سوال می کرد قیافه اش دقیقا همان پزشک آمبولانس بود*. که انقدر آن روز را ترسیده بودم که دیگر پایم را توی هیچ خیابانی نگذاشته بودم. که امروز هی پشیمان باشم که چه حیف که شاید شانس می آوردم و همانجا تمام شده بودم همان سال.


امروز بار دوم بود. دیشب تصمیمم را گرفته بودم. هر چه زودتر بهتر و آسان تر و باآبروتر. بعد یک لحظه نشسته بودم روی تخت و خودم هم نمی دانم چطور خوابم برده بود. چند ساعت بعد که زنگ زد چراغهای تمام خانه روشن بود، اجاق نیز. گفته بود که خواب دیده از آی-فون تصویری می بیند که یک نفر دارد مرا که دامن چین چینی و بلوز صورتی و کفش زنانه و جوراب توری پوشیده ام، می کُشد و هر چه می خواهد جیغ بزند و کمک بخواهد صدایش خفه است. و من خواب دیده بودم که قرارست بمانم زیر بهمن و به مردی که مامور بود التماس می کردم توی آب غرق شوم. و هی بهش توضیح می دادم که از اول، قرار ما این بوده که مردن من غرق شدن باشد و من خودم را از اول برای همان آماده کرده بودم و نه برای سرمای زیر بهمن**. و بعد تلفن زنگ زده بود بی موقع. و من پریده بودم از خواب در حالی که چراغها روشن بود و کتری روی اجاق ویز ویز می کرد هنوز. و به یاد آورده بودم همزمانی رویای دو سال پیشتر را. و به .. افتاده بودم از هراسهای ابلهانه ام. و از امید ابلهانه ای که برای زیستن بسته بودم. و در حسرت موقعیت هایی که از دست داده بودم. و پشیمان از هنوز زیستنم. و اینکه حال امروزم هم همان حال دو سال پیشترست که زنی حامله و بی دفاع بودم و می خواستم و نمی توانستم که بزایم.


* که شاید چون همه ی آنها شبیه همند.

**بعد هی بهمن را به فرانسه تلفظ می کردم و با این که لغت یکی بود زبانم نمی چرخید انگلیسی بگویم و می ترسیدم که نفهمد.



برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط پرستو | 
اگر پلهای بیخودی پشت سر را خراب نکنی، بلاتکیفی پلهای پشت سرست که ترا خراب می کند. گیرم که پل تازه ای هم جلوی پای خودم نمی بینم.



برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط پرستو | 


آن روز هم زیبا بود درست مثل امروز. و روزهای زیبا همیشه به هم نزدیکند چقدر. مثل روزهای زشت که به هم می چسبند و خاطرشان از پی هم می دود. زیبا بود آن روز و نزدیکی های غروب یک روز دراز تابستانی. نشسته بودیم توی حیاط مادربزرگ، پدر بزرگ تازه از راه رسیده بود. صندلی های پلاستیکی را چیده بودیم گرد کنار هم. و در همیشه نیمه باز بود آنجا. و دیوارهای کاشی خاکستری کوتاه. آن طور که همسایه از توی خانه اش سرسری سلام می کرد. آن طور که فلانی خانوم، دوست مادربزرگم با کیسه ی خریدش لیز می خورد توی حیاط. و عمو که از فرنگ آمده بود و شانه اش شده بود تکیه ی سر من که انگار سنگین بود برای گردن خودم. و او دستش را انداخته بود دور گردنم و موهایم را نوازش می داد. پدربزرگ شلنگ را می کشید، آب را می پراکند به سمت درختهای بی میوه ولی پربرگ خرمالو، حرف نمی زد، گوشش هم به ما نبود، به صدای آب بود و به رویش زیرپوستی خرمالوها و جوانه زدن برگهای تازه که جای برگهای پیرتر می آمدند. و آب که نرم می پاشید تا لطافت اطلسیها را خش نیندازد. تمییز بود آن روز. خیلی تمییز. و پاهای من بود که توی هوا با باد که بوی تازگی می آورد، تاب می خوردند و گاه می رقصیدند و چرخ می خوردند با صدای آب. و مست بوی چای تازه بودم که از روی سینی توی دستهای قوی مادربزرگم از جلوی چشمانم می خرامیدند توی دست بزرگترهای مجلس. فلانی خانوم هی نالیده بود، حق هم داشت. این را بعدا فهمیدم. آن روز که دور بود، که بزرگتر شده بودم و جای ناله اش خیلی بیشتر درد گذاشته بود روی سینه ام، انقدر که عمیق بود. آن روز ولی عمویم به او راست گفته بود، که آدم یک بار زندگی می کند، که بسوزم و بسازم چقدر بی معناست. چقدر هیچ است. بعد من هی جمله را انگار نخ نخ بازی که شکلش می دهند بازی داده بودم، می سوزم با چای، می سوزانم با کبریت، می سازم مثل سازش، می سازم مثل ساز، می سازم مثل ساختمان، می سازم مثل ساختمان بعد می سوزانمش. می سوزانم و بعد می سازم. می سوزانم دردها را و بعد می سازم از آن ها زندگی را، که فلانی خانوم انقدر نکرده بود تا غمش هی باد کرده بود بیشتر و بیشتر توی دلش. و هزار بازی دیگر توی خیالم که اصلا هم هیچ نبود. با دستهایم خالی از چای که دست مادربزرگ سهم من نکرده و بوی لطیف اطلسی ها و صدای رویش خرمالو ها که لطافت پدربزرگ سهم من از همه بیشتر کرده بود.


امروز هم تمییزست، به قلب من دورتر از آن روز هرچند. که هوا بوی پاکی می دهد. که خانه حیاط ندارد ولی تمییز و روشن است و به جای رویش خرمالوها و لطافت اطلسی ها، صدای سبز و ملیح رشد درختچه های آپارتمانی و دیفنباخیا و گلهای کریسمس و گیاه آفریقایی به گوش می رسد که با استمرار و بی عجله در میان  «دیوارها بلند» به سمت سقف می خرامند. و بوی چای تازه با هل و خیال «لالایی نجواوار فواره ایی خرد، که بر وقفه ی خوابآلوده ی اطلسی ها می گذشت، تا سالها بعد.. »*. و بازی می کنم هنوز با همان نخی که عمو آن روز داده بود به دستم. بدون آن همه خیال ولی. با یک طرح مشخص، مثل یک تکرار مقدس مثل یک ذکر. می سوزانم و می سازمش. می سوزانم و می سازم. بعد تسبیح تکرار انگار چرخان چرخان پرت شده باشد توی سر خاطره، یادم افتاده بود که دیروز زیبا نبود و زشت بود، و برخی روزهای دیگر نیز که سکان را رها کرده بودم، که دویده بودند به سمتش، می شتاباندند کشتی زندگیم را به سوی برمودای سقوط. زشتی، تاریکی. بعد دیده بودم که خوشبخت نیستند. که نه دردهایشان واقعیست نه شادیهایشان راست. که هیچ نمی خواهم یک لحظه زندگیشان را داشته باشم. و آنها مثل مادرهایی که می کنند دنبال بچه تا یک لقمه بیشتر بکنند توی حلقش حرف زده بودند هی، حرف حرف حرف. گیرم که مادر را عشق و وسواس زیادی می دواند و این ها را هرچه غوطه می خورم توی استدلال نمی فهمم چه چیز. همان ناواقعی بودن زندگی خودشان به گمانم. شاید هم چیزی در منست که می دواندشان این طور. شاید. آن چیز شاید خود منم که به دنبال واقعیت و اغلب راه گم کرده، پا توی سرزمین های دیگرانی می گذارم که بی ربطند به من. که با ربطند به هم. که نه من هیچ وقت شکل آنها خواهم شد و نه آنها شکل من، گرچه دومی طالبی هم ندارد چون اولی. و این وسط تنها چیزی که از دست می رود، سادگیهای منست، نرمیم. و آخرش هر بار شده ام آدمی که تنش را سفت کرده، سفت تا دردش کمی آرام شود. که چقدر دلتنگ نرمی گلبرگهای گل بی خار اطلسیم در این «وقفه ی خوابآلوده ی اطلسیها».

*

دست و پا می زدم و خفه می شدم، یک عالمه دست روی سرم فشار می آوردند و من دست و پا می زدم تلاش می کردم خودم را بکشم روی آب. که نفس بکشم. بعد انگار ناامید شده بودم، خودم را ول کرده بودم تا همان زیر خفه شوم. توی خواب انگار خواب ببینی، انگار دچار الهام شوی ناگهان، یکی در گوشم گفته بود زیر آبی برو آن طرف تر در بیا. اینجا جای شنای تو نیست، کمی آن طرف تر. وسعت اقیانوس را پرسیده بود از من و چرایی انتخاب نقطه ی نامناسب را. و من از بچگی هم توی شنا از همه بیشتر عاشق زیرآبی بوده ام همیشه. آن زیر سکوت عمیقیست و بیرون که می آیی یکهو، هوای پاکست که می دود توی ریه. خیلی پاک.

*

«آه، امیرزاده ی کاشی ها، با اشکهای آبی ات!»*

*شاملو

این هم صدای لطافت و پاکی از ویوالدی.


برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

دیشب داشتم به نقاشی/کاریکاتور مانا نگاه می کردم. توی کاریکاتور خودم را می دیدم از نیمرخ که دستانم را گشوده ام می خواهم پرواز کنم، که در آستانه ی پرواز هستم. از سمت چپ کاغذ به سمت راستش، موها در باد رها. بعد انگار آرام آرام چشمم سرید به سمت چپ نقاشی. به پاهایم که از آن گلوله های سنگین بسته شده بود بهشان، به دستهایم که از بالا زنجیر شده بودند به حالت تسلیم. به تنم که با زنجیر درازی میخ شده بود به دیوار سنگی چسبیده به دیوار کاغذ. زیرش نوشته بود پرواز اسیر. و من همچنان بی توجه به زنجیرها انگار کور همینطور می دویدم، و می خواستم پرواز کنم، وقتی چشمهایم تازه داشتند گرم خواب می شدند. پرواز اسیر.


برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

مرگ چیز تلخیست. تلخ ترین چیز دنیا قطعا. آن روز که خسته بودم گفته بودم می خواهم بمیرم. بعد آن پسرک ساده لوح منطقی گفته بود، زود فراموش می شوی، یک هفته؟ چهل روز؟ فوقش برای کسی یک سال. شبنم گفته بود، آدم ها هیچ وقت نمی میرند، می شوند تکه ای از تو. یک جایی توی روح آدم خالی می ماند برای همیشه. میشود خلا دردناک. بعد یادم آمده بود، ختم بابابزرگ را. که هیچ هم گریه ام نگرفته بود. هفت روز عزا هم خیلی به من مربوط نمی شد انگار. مراسمی بود که می بایست انجام دهیم. دو هفته بعدش ولی دلم تنگ شده بود، گوشی را برداشته بودم، چهار تا شماره هم گرفته بودم که یادم آمده بود، مرده. گوشی را انداخته بودم زمین، خم شده بودم روی شکمم، بعد هم نشسته بودم سر روی فرش هق هق می زدم. خیلی زور داشت، یک چیزی انقدر زورش زیاد باشد که یک نفر را برای همیشه از توی زندگی آدم ببرد. مرگ خیلی زور دارد. خیلی.


خیلی زور دارد که عزیزترینت را از تو بگیرند برای همیشه. و دردش را همین ترین بودن سخت تر می کند خیلی. حالا که نگاه می کنم می بینم عاشقش بودم. بیش از هر چیزی توی دنیا. و از دو سال پیش که رفته بود من هم زندگیم به هم ریخته بود. آرام آرام. اولش نفهمیده بودم که مرده. مثل یکم، سوم و هفتم بابابزرگ و همه ی روزهای بینش. انگار همین نزدیکیها بود. برمی گشت. و هوا همیشه خیلی سرد بود. و ماهی های خواب می مردند. و پنگوئن های شاد توی خواب می مردند. و هر بار هم یخ ها سفت تر می شدند. و من هی پایم را گذاشته بودم روی یخها، هی فشار داده بودم ببینم می شکنند و نشکسته بودند. و من هی نفهمیده بودم که او دارد می میرد. خیال کرده بودم رفته است مسافرت مثلا. بعد دلم برایش خیلی تنگ شده بود. خیلی. دلتنگی هم خیلی زور دارد. درد دارد خیلی. بعد رفته بودم دوباره عاشق آخرین کسی شده بودم که عاشقش شده بود و هی تمام خاطره های کوچک و بی شکوه مثلا عاشقانه اش را دوباره و صدباره خوانده بودم، تا به این بهانه برش گردانده باشم. انقدر که فکر می کردم این طور زنده می شود. انقدر که هر بار همان خاطره ها را از نگاه دیگری می دیدم و هر بار برایم زنده شده بود او. انقدر که می خواستم به روی خودم نیاورم که مرده است. انگار زنگ می زدم به جایی و اگر نبود می شد خیال کرد الان نیست، بعدا خواهد بود. انقدر که باور این قطعیت برایم درد آور بود، که او نیست. که او مرده است. و انقدر این مرگ توی وجودم، توی روحم سنگین بود، انقدر همیشه همراهم بود، که تمام داستانهایم بوی کافور گرفته بود. و همه خوب پیش می رفتند و روان تا جایی که من می خواستم آخرش را یک جوری سر هم بیاورم. انقدر که می خواستم آخرش خوب باشد. و نمی شد. و هی مصنوعی می شد. و من هی می نوشتم از مرگ مرگ مرگ. انقدر که می خواستم او باشد، سرزندگی باشد، عشق باشد، اندوه باشد، قلب پر احساس باشد، لطافت باشد، اعتماد باشد، و او نبود و همه ی اینها نبود. و فقط بوی کافور بود، بوی کافور.


یک شب، نمی دانم دقیقا کدام شب بود. این یک هفته با خودم عهد بستم انقدر بمانم توی خانه، انقدر فکر کنم تا بدانم کدام بود و نشد. نشد که نشد. یک شب، نه شاید شبهای بسیار، آرام آرام، وقتی ما توی خانه خواب بودیم، مرگ می آمد هر شب، توی ردای سیاهی، با دستهای پیر کریهی یک ذره اش را بر می داشت با خودش می برد. و من هی تنهاتر می شدم. و همه بی او هی غریبه تر می شدند برایم، انقدر که او قرابت من بود، دریچه ی من بود به سوی تمام هستی. و حالا بسته شده بود. و من هی تنهاتر می شدم. و تمام آرزوهایم، تمام وعده های دنیا برایم می مردند. و وقتی اولین تار موی سپیدم جوانه زد دیدم، پیر می شوم و او نیست و دلم گرفته بود. و وقتی آفتابی بود هوا، همه چیز انگار خوب بود ولی نبود، چون او نبود. و وقتی ساز می زدم، گاهی صدایش را می شنیدم، بعد دستم را برمی داشتم گوشم را تیز می کردم، ببینم صدایش از کجا می آید، اما رفته رفته فهمیده بودم خیالست، صدای او نبود، چون او نبود. و همه ی همه ی لحظه های هستی برایم نیستی بود، انقدر که او نبود. و من چقدر چقدر چقدر آرزو داشتم، بیش از هر چیزی توی این دنیا که می شد به کسی داد، او را دوباره زنده داشتم. زنده توی خودم. اما مرگ آمده بود، وقتی همه ی ما خواب بودیم، در یک نقطه ی نامشخص، نه در یک امتداد نامشخص، با دستهای کریه سیاهش، او را زنده زنده از من کنده بود و رفته بود. و او مرده بود و من نمی خواستم و نمی توانستم درون او باشم.


و مرگ خیلی سخت است خیلی. چون قطعیت ست. ناامیدیست. تلخی است. و حالا من باید باور می کردم که او، عزیزترینم، من خودم، مرده است. مرده. و این برای خود مرده یعنی تمام تمام تمام تلخی ها و ناامیدی های قطعی دنیا.

 «ای مسیحا! اینک، مرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام؟»*

*از شبانه های شاملو


برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

نزدیک شروع خواب دیدم توی صندوق پستیم نامه ایست که تلگراف وار نوشته تولد من با گتسبی یک روزست و من از خودم می پرسیدم که چطور چنین چیزی را فراموش کرده ام. بعد هم این پیام آمده بود که انگار توجه شما را به باقی داستان جلب می کنم، وقتی هنوز داستان یک قصه ی ناپخته بود. برخی کتابها بیش از آن که خوب باشند، به موقعند. نه فقط کل داستان که حتی پاراگراف ها هم با زندگی خواننده هماهنگند. انگار دست نویسنده نگاه می کند درون خواننده را و برایش می نویسد. گتسبی بزرگ شاید بیش از هر کتاب دیگری برایم چنین بود. امروز درگیر فکری بودم، چند روز بعد می خواندمش. حتی گاهی امروز فکر می کردم و امشب فکرهای خودم را می خواندم. و این طور بود که چندین و چند بار شگفت زده شدم. چند تا پاراگرافی را که دوست داشتم می آورم، یادگاری برای آن روز که نه دیگر این روزهایم را آن طور به یاد می آورم و نه کتاب برایم شگفت انگیزست.

***

«از گذشته زیاد حرف می زد. دستم آمد که می خواهد چیزی را بازیابد -شاید خیالی از خودش را، خیالی که به عشق دیزی کشیده شده بود. از همان زمان، زندگیش پریشان و آشفته شده بود؛ انگار اگر می شد بازگردد به نقطه ی شروع مشخصی و همه را آرام آرام از سر دوره کند، می توانست بفهمد آن چیز چیست...»*

***

«نمی توانستم ببخشمش یا دوستش داشته باشم، اما آنچه کرده برای خودش کاملا توجیه شده بود. همه چیز بسیار بی ملاحظه و گیج کننده بود. آنها -دیزی و تام- آدمهای بی ملاحظه ای بودند. چیزها را، موجودات را، در هم می کوبیدند و آنگاه به سوی پولشان، یا بی ملاحظگی عظیمشان، یا هر چیز دیگری که با هم نگهشان می داشت، عقب می نشستند تا باقی آدمها خرابکاری هایی را که آنها به بار آورده بودند، درست کنند.»**


* He talked a lot about the past, and I gathered that he wanted to recover something, some idea of himself perhaps, that had gone into loving Daisy. His life had been confused and disordered since then, but if he could once return to certain starting place and go over it all slowly, he could find out what that thing was...


** I couldn't forgive him or like him, but I saw that what he had done was, to him, entirely justified. It was all very careless and confused. They were careless people, Tom and Daisy- they smashed up things and creatures and then retreated back to their money or their vast carelessness, or whatever it was that kept them together, and let other people clean up the mess they had made...



برچسب‌ها: از کتابها و گزین گویه ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط پرستو | 

هر چه پیف پاف را فشار دادم به سمت مگس های آزار، ویز ویزشان ساکت نشد. تلاش کردم غرق شوم در صدای پرنده ای که توی تاریکی شب آوازش گرفته بود، ولی یک چیز کثیفی راه گلویم را گرفته بود نفسم بالا نمی آمد. پیش تر برایم انقدر کراهت آور نبود. اما حالا دیگر هیچ تحمل خیلی چیزهای ناخوشایند را ندارم. تا یک ساعت قبلش می رقصیدم با موسیقی خودم در یک شب زیبای شنبه و قطره های ریز ریز باران مثل خوشبختی روی صورتم می رقصیدند. اما انگار زمان افتاده باشد در دام سیاهچاله ای، یک ساعت پیش یکهو خیلی دور شده بود. انگار دزد زده باشدش از توی جیب حافظه ام. حس کردم زده اند به زندگیم. حس کردم هر چقدر هم که دست و پا بزنم باز از یک در دیگری می زنند به یک جای دیگر زندگیم. هیچ تحمل حرفهایشان را نداشتم. «فلانی به فلانی می آید یا نمی آید» و از این زرت و پرت های کریه همیشگی. پیش خودم اسمش را گذاشتم خاله زنکی، بعد فکر کردم یک جورهایی آنتی فمینیستی ست خواندمشان رجاله وار. این یکی هم خیلی بوی هدایت می داد، زیادیشان می کرد. بوی تند عطرش از توی بینیم ناغافل دوید تو و راه قلبم را گرفت. سرم را برگرداندم، پیشانیم را چسباندم به سردی شیشه ی اتوبوس. غرق شدم در تاریکی بی انتهای پشت شیشه. رفتم توی خیال درخت هایی که دستهای دریافتشان را آن طور سخاوت وار گشوده بودند و ریشه های در هم پیچیده شان تا ته اعماق زمین رفته و آن جا در یک خلوت داغ عشق بازی می کرد. چشمهایم را بستم و دستهای خیالم را گشودم و حس کردم ریشه هایم تا ته اعماق زمین پیچ می خورد. به یاد آوردم، خواب دیده بودم یک عالمه مو راه گلویم را گرفته، نفسم تنگ می شود. نفسم تنگ می شد.


برچسب‌ها: از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط پرستو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

پیوندهای روزانه
پل الوار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
برچسب‌ها
از خوابها و از حلقه های در هم تنیده ی فکرها (39)
از کتابها و گزین گویه ها (17)
آنها که بیش دوست دارمشان (14)
از دنیای داستان ها (8)
از شعر و از دنیای شعر (7)
از دنیای زیبای تئاتر (1)
پیوندها
بنیاد کودک
موسسه خیریه محک
لغت نامه دهخدا
انسان ریخت
زیبا شناخت
دروغ گوی خوش حافظه
آرتمیس آرت
کتاب دوست
خوابگرد
کتابهای عامه پسند
انزوا
میرزا پیکوفسکی
ترنج
ترانه علیدوستی
باغ آلبالو
غلاف تمام فلزی
زنی که آوازش از سرانگشتانش جوانه می زند
سپینود ناجیان
کتاب لاگ
یونگ - مکتب زوریخ
زن روزهای ابری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM